![]() |
![]() |
|
| به یاد ندبه های دلتنگی |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:4 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
این چند روزه که خانواده ی محترم سفرند ،خونه مون پر از سکوته
آرامش بعد از طوفان واقعا آرامش به معنای واقعیه. این چند روز یا سر کار بودم یا خواب و یا موسیقی های همه جوره از شجریان گرفته تا سیاوش قمیشی و خواننده های کوچه بازاری و یا آهنگای لایت و خارجی.... ولی بازم هیچ کدوم شجریان نمیشه عجب نفسی داره این استاد. تابستون امسال با تموم تابستونای گذشته فرق داشت،یه جای دنج تو خونه ماوای من شده تا تو اون بتونم به همه چی فکر کنم،خودم و زندگیم و گذر عمر. که ای کاش این گذر عمر ما هم لب جویی بود و دم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 20:1 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
تمام زندگیت رو ،تمام روزاتو ، تمام شباتو به فکر ما بودی اینکه چی بپوشیم چی بخوریم ،چطور راه بیافتیم چطور بریم مدرسه ،چطور بریم دانشگاه و هزار ها هزار چطور دیگه
ولی پدرم به اینهم فکر کردی چطور روزگارتو سپری کنی وقتی بچه هات وفای به پدر رو فراموش میکنند،فکر کردی به اینکه اگه یه روز ببینی برای بچه ای که همه کار میکردی رو شونه های خودت میبردی مدرسه که یه وقت به خاطر ضعف جسمانی پاهاش خراشی برنداره حالا حتی به اینهم فکر نمیکنه که پاهای پدر پیرش دیگه نای راه رفتن نداره اونوقت بچه ی همون بچه رو با ناز و کرشمه ها ی خاص خودش رو پاهاشمینشونه و میگه اینا همه ی عمر منن در صورتی که وقتی آدم بزرگاش وفا ندارن چه سود به دلخوشی وفای .... پدرم از خدا خواسته ام تمام توانم رو هم و جزم کنم که بتونم باری از رو دوشهای خسته ات بردارم اگه بتونم یاری باشم براتون که حتی برای یه لحظه بتونم شادی واقعی رو تو چشماتون ببینم. پدرم تو تمام زندگی منی من بدون تو یعنی مرگ من با نفس تو زنده ام ،شاید نتونم به زبون بیارم ولی باید بگم تپش های قلب من بسته به نفس های گرم شماست. پدرم دوستت دارم و مادرم عاشقتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:47 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
امروز روز عجیبی بود
یه پیشنهاد کاری جالب که امکان داره زندگیم از این رو به اون رو بشه ولی متاسفانه یا خوشبختانه نمیتونم قبول کنم و باید یک عمر افسوس بخورم،موندم چرا ما آدما یاد نمیگیریم فقط برای خودمون زندگی کنیم!!آخه چرا باید فکر کنیم همه مهمم اند الا خودمون همه برامون ارزش دارند الا خودمون زندگی همه اش شده کار برای کار نه کار برای زندگی با خودم درگیر شدم با خودم گلاویز شدم مشت خوردم و مشت زدم خونی شدمو و خونی کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم یه نگاه به آینه کردمو گفتم زهرا خودتو پیدا کن ببین تو همون دختر پر جنب و جوش ۲ سال قبلی نه و هزار نه ی دیگه یه نگاه به آینه یه نگاه به قلبم یه نگاه به خودم و یه نگاه به خدای خودم منو به هیچ جا نرسوند جز اینکه زهرا فکر کن، آروم باش، خدا کنارته ،میدونه داره بهت چی میگذره،مطمئن باش داره بهترین ها رو برات گلچین میکنه ،همیشه دوستام خوشبینی منو به سخره میگرفتند کجان که بیان و ببینند زهرا داره سقوط میکنه!! دیشب تو خواب ۲ ساعته ای که داشتم بعد از ۶ ماه شاید هم بیشتر خواب دیدم لب دره ام ولی یه دست خیلی قوی جلوی ارتعاش بدنمو گرفته دوست داشتم بترسم ولی نمیتونستم انگار یکی پشتم بود و تکیه گاهم نمیدیدم ولی هوا بارونی و مه بود حس کردم کیه، ولی لذت بودنش نمیذاشت لب باز کنم و صداش کنم خدای من .... (جدیدا همه اش دارم حس میکنم کارم شده نق زدن ولی شادم و شادم وشاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 19:58 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
خدایا دلتنگنم اساسی
خداجون گفتی هیچوقت دلتنگ نباشم همیشه کنارمی ولی وقتی قلبامون اینقدر شفاف نیست که حضورتو هر لحظه تو زندگی حس کنیم باید چیکار کنیم؟!! دلهره های زندگی رو با کی درمیون بزارم به کی بگم چه دردی دارم وقتی روم نمیشه باهات حرف بزنم،وقتی نمیتونم سرمو بالا بگیرم بگم ای ی ی ی خدای من ا ی یگانه سنگ صبورم دیگه دارم از پا در میام کشیدن این بار سنگین رو دوشام داره زمین گیرم میکنه خداجون کمکم کن. (پاورقی بود منو ببخشید دلم پر بود و شاکی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:28 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
من به اميد شکفته شدن شکوفهء سرود نگاهی نزيسته ام .من به تماشای پرواز کبوتر سفيد لبخند مهر نيازی نداشته ام .من برای گريز از آفتاب سوزانندهء کوير تنهائی به تسلی سايهء شاخه های شبز جنگل دوستی پناه نبرده ام .من به آئينه های محدب و مقعر عشق دل خوش نکرده ام .من به موسيقی گرم و نوازشگر عاطفه ها جز با نگاه بی تفاوت و سرد ننگريسته ام .من از شور ديدن مداوم يک زن ، يک قفس ؛ يک لحن ، يک آهنگ و تکرار تکرارها به خود می لرزم .آه ! از مگس ها و وزوز روح فرسايشان چه متنفرم !اگر بدينگونه نبود ، و من ، دستاويزی برای زيستن خويش می يافتم زندگی تا چه پايه حقير و ناچيز می نمود !اوه ! به خاطر هيچ زيستن چه شيرين استفريدون ايل بيگی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم خرداد 1390ساعت 17:3 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
بالاخره درگیری های روزمره ام به جایی رسید که رسیدم به تکرار مکررات همیشه دنبال اتمام تحصیل بودم و داشتن کار مورد علاقه ام ولی حالا که بهش رسیدم دنبال ...
من با «زمان» قرار همزيستي مسالمت آميز گذاشته ام؛ که نه او مرتباً مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالأخره روزي به هم خواهيم رسيد... (ماريو لاگو) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 19:17 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
بعد از اینکه چند صباحی از هک وبلاگ قبلی ام گذشته دوباره برگشتم
امیدوارم بازم بتونم با دوستای قبلی ارتباط برقرار کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:36 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
لبخند تو را چند صباحیست که ندیدم
یکبار دگر خانه ات آباد بگو : سیب
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:19 توسط زهرا خسروبیگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر ذره بین نگاه قوی باشد
در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود چه بچه گانه است که فکر می کنیم همه اش را به تنهایی ، رنگ کرده ایم . . . زهرا خسروبیگی کارشناسی مهندسی معماری اراک |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 |
|
RSS
|